تبلیغات
به وبلاگ خودتون خوش آمدید-منتظر نظرات ناب شما هستم_برای دیدن کلیه مطالب وبلاگ به قسمت موضوعات مراجعه کنید- از حسن انتخاب شما متشکرم وبلاگ آریاسمین - مطالب شعر و ادبیات
 
وبلاگ آریاسمین
زندگی قصه مرد یخ فروشیست که از او پرسیدند فروختی گفت نفروختم تمام شد
 
  (شریف ترین دلها دلی است كه اندیشه ی آزار كسان درآن نباشد. (زرتشت)---- ( خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد).. اشو زرتشت) --- عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد(افلاطون) ----- نیکوست که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر آن است که دوستت بدارند (اورپیدوس)

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 23 دی 1390 :: توسط : رامین زاهدی

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت،
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد وبه مهمانی عشق برد،
پر از مهر بودی پر از نور بودم،
همه شوق بودی همه شور بودم،
چه خوش لحظه ای که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم،
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم،
دو آوای تنهای سرگشته بودیم،
رها در گذرگاه هستی.
دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم که آب و گل عشق با غم سرشته است!
از آن روزها آه عمری گذشته است.
من و تو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته است!
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شب های غمگین،
که دیگر ندانی کجایم،
که دیگر ندانم کجایی!




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 23 مهر 1390 :: توسط : رامین زاهدی

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 8 تیر 1390 :: توسط : رامین زاهدی

 
مشت می‌کوبم بر در
پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
...بگذارید هواری بزنم
...
آی! با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می‌گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آن‌جا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته‌ی چند!
چه کسی می‌آید با من فریاد کند... فریدون مشیری




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 2 بهمن 1389 :: توسط : رامین زاهدی

دختری کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
...
آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

                                                                         دنباله در ادامه مطلب





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 28 دی 1389 :: توسط : رامین زاهدی

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛

زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛

دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حكایت عشق مدام! ما

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1389 :: توسط : رامین زاهدی

ریخته سرخ غروب
جابه‌جا بر سر سنگ
كوه خاموش است
می‌خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ كبود

سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می‌گذرد
جلوه‌گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یك لبخند

جغد بر كنگره‌ها می‌خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تك‌تك آیند فرود
لاشه‌ای مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود كبود

تیرگی می‌آید
دشت می‌گیرد آرام
قصه‌ی رنگی روز
می‌رود رو به تمام.

شاخه‌ها پژمرده است
سنگ‌ها افسرده است
رود می‌نالد
جغد می‌خواند.

غم بیامیخته با رنگ غروب
می‌تراود ز لبم قصه‌ی سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب

از سهراب سپهری - هشت کتاب




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 22 آذر 1389 :: توسط : رامین زاهدی

من نگویم که بهاری که گذشت آیدباز
روز گاری که بسر آمده آغاز شود,روزگاردگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است شادکردن،هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش,که چویک شکلک بی جان شب و روز
بی خبرازهمه خندان باشیم,بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
... شاد بودن هنر است,گر به شادی تو دل های دگر باشد شاد
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست,هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست,خرم آن نغمه که مردم بسپارندبه یاد











نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1389 :: توسط : رامین زاهدی

با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دو از تو من دل شده آواز چه سازم






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1389 :: توسط : رامین زاهدی

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

                                                             
 دنباله در ادامه مطلب






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1389 :: توسط : رامین زاهدی
( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ
با سلام : خدا به من دو تا بچه داده یکی پسر(آریا) ویکی دختر(یاسمین) بخاطر همین اسم وبلاگم را گذاشتم آریاسمین

مدیر وبلاگ: رامین زاهدی
منوی اصلی
لطفا زحمت کشیده به وبلاگ پسرم هم یه سری بزنید آدرس در قسمت پیوندها (تو هر چی بخوای)
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو