تبلیغات
به وبلاگ خودتون خوش آمدید-منتظر نظرات ناب شما هستم_برای دیدن کلیه مطالب وبلاگ به قسمت موضوعات مراجعه کنید- از حسن انتخاب شما متشکرم وبلاگ آریاسمین - مطالب داستانک
 
وبلاگ آریاسمین
زندگی قصه مرد یخ فروشیست که از او پرسیدند فروختی گفت نفروختم تمام شد
 
  (شریف ترین دلها دلی است كه اندیشه ی آزار كسان درآن نباشد. (زرتشت)---- ( خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد).. اشو زرتشت) --- عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد(افلاطون) ----- نیکوست که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر آن است که دوستت بدارند (اورپیدوس)

پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه خود زندگی كند.
دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود.
هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را برزمین انداخت و شكست.
پسر وعروس از این كثیف كاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدر بزرگ كاری بكنیم، وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.
آنها یك میز كوچك در گوشه اطاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد.

                                                                         دنباله در ادامه مطلب




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 :: توسط : رامین زاهدی

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند
هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت
اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت
گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند
پیاده ‌روی درازی بود،تپه بلندی بود
آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه
تمام مرمری عظیمی دیدند كه
به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب
زلالی از آن جاری بود.


                                                                                                      دنباله در ادامه مطلب




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391 :: توسط : رامین زاهدی

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.
پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این
دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر
تمام می شود


]                                                                                       
  دنباله در ادامه مطلب




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391 :: توسط : رامین زاهدی

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،
اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 6 خرداد 1391 :: توسط : رامین زاهدی

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت :
مامانم گفته چیزهایی که تو این لیست نوشته بهم بدی ، اینم پولش
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت :
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ، میتونی یه مشت شکلات بعنوان جایزه برداری
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت میکشه گفت :
دخترم خجالت نکش بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار
دخترک پاسخ داد : عمو نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم ، نمیشه شما بهم بدین ؟
بقال با تعجب پرسید ؟
چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت :
"
آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !! "





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391 :: توسط : رامین زاهدی

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:

پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.

 رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.




                                                                 دنباله در ادامه مطلب




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 :: توسط : رامین زاهدی

درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور می‌كرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد.
كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه می‌خواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد...
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: توسط : رامین زاهدی

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک مست، روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی هم از کشیش پرسید
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: توسط : رامین زاهدی

یك روز مردی فقیر از سر ناچاری تصمیم گرفت تاغازی كه در خانه داشت را بردارد و بفروشد،
مرد غاز را برداشت و بیرون شد كه ناگهان از در نیمه باز همسایه مرد غریبه ای را دید كه در حال لهو و لعب با زن همسایه است.

مرد با خود اندیشید و فكری كرد سپس ناگهان وارد خانه همسایه شد و با خشم رو به مرد كرد
و گفت اهای با زن نامحرم و غریبه به چه كاری مشغولی؟ میخواهی تا فریاد براورم تا حكم شرع را شارع بر تو جاری كند.





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: توسط : رامین زاهدی

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر
فقیر هستیم



نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 1 شهریور 1390 :: توسط : رامین زاهدی
( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ
با سلام : خدا به من دو تا بچه داده یکی پسر(آریا) ویکی دختر(یاسمین) بخاطر همین اسم وبلاگم را گذاشتم آریاسمین

مدیر وبلاگ: رامین زاهدی
منوی اصلی
لطفا زحمت کشیده به وبلاگ پسرم هم یه سری بزنید آدرس در قسمت پیوندها (تو هر چی بخوای)
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو