تبلیغات
به وبلاگ خودتون خوش آمدید-منتظر نظرات ناب شما هستم_برای دیدن کلیه مطالب وبلاگ به قسمت موضوعات مراجعه کنید- از حسن انتخاب شما متشکرم وبلاگ آریاسمین
 
وبلاگ آریاسمین
زندگی قصه مرد یخ فروشیست که از او پرسیدند فروختی گفت نفروختم تمام شد
 
  (شریف ترین دلها دلی است كه اندیشه ی آزار كسان درآن نباشد. (زرتشت)---- ( خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد).. اشو زرتشت) --- عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد(افلاطون) ----- نیکوست که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر آن است که دوستت بدارند (اورپیدوس)

بر سر دوراهی های زندگی گاهی اتفاق می افتد كه عاطفه و وظیفه با هم تماس پیدا می كنند؛ كسانی كه از عاطفه پیروی كنند، همیشه از خود شادمانند، اما مردمی كه در این گونه از مراحل، تبعیت عقل و وجدان را ترجیح داده و انجام وظیفه نمایند، غالبأ از كرده ی خود پشیمان هستند.
                                            فرانسوا ولتر




نوع مطلب : جمله های ناب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 2 شهریور 1390 :: توسط : رامین زاهدی

پادشاهی نادان به خری علاقه وافری نشان میداد
مرد متملقی نیز برای خوش آمد شاه از خر تعریف کرد و گفت :
این خر آنقدر باهوش و نازنین است که من میتوانم به او خواندن و نوشتن یاد دهم!
شاه گفت آیا تو میتوانی؟ پس یادش بده!
مرد گفت بله اما اینکار 50 هزار درهم خرج دارد و 30 سال زمان میبرد.
شاه هر دو شرط را قبول کرد و دستور داد به او 50 هزار درهم بدهند.
عده ای از درباریان به آن مرد گفتند «مرد حسابی، آخر تو چگونه میتوانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد دهی؟»
مرد گفت الان که 50 هزار درهم دارم و مطمئنم در عرض سی سال یا این شاه میمیرد یا من و یا این خر!
 





نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 7 آبان 1391 :: توسط : رامین زاهدی

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن .دربین اونا یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
و پیش خودش فکر کرد:حتما" باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش میشکنه...

 





نوع مطلب : جمله های ناب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 7 آبان 1391 :: توسط : رامین زاهدی

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

                                                                                                                                               دنباله در اادامه مطلب





نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 7 آبان 1391 :: توسط : رامین زاهدی

پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه خود زندگی كند.
دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود.
هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را برزمین انداخت و شكست.
پسر وعروس از این كثیف كاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدر بزرگ كاری بكنیم، وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.
آنها یك میز كوچك در گوشه اطاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد.

                                                                         دنباله در ادامه مطلب




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 :: توسط : رامین زاهدی


سنجد برای درمان بسیاری از بیماری‌ها از جمله، بیماری‌های دندان، اسهال ، زخم‌ معده و نیز جلوگیری از خونریزی استفاده می‌شود.

سنجد، یکی از چیدنی‌های سفره هفت سین است که اگر با خواص فراوان آن آشنا شوید حتما آن را در برنامه هر روز غذایی‌تان جای می‌دهید.

سنجد میوه‌ای درختی است که به علت قابلیت سازگاری بالایی که با محیط دارد، می‌توان در بسیاری از مناطق جهان،‌ آن را به عمل آورد.





نوع مطلب : طب گیاهی، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 6 تیر 1391 :: توسط : رامین زاهدی

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند
هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت
اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت
گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند
پیاده ‌روی درازی بود،تپه بلندی بود
آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه
تمام مرمری عظیمی دیدند كه
به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب
زلالی از آن جاری بود.


                                                                                                      دنباله در ادامه مطلب




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391 :: توسط : رامین زاهدی

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.
پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این
دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر
تمام می شود


]                                                                                       
  دنباله در ادامه مطلب




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391 :: توسط : رامین زاهدی



1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی)

2- مردی كه به خاطر ” پول ” زن می گیرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

3- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی )

4- زنی سعادتمند است كه مطیع ” شوهر” باشد. ( ضرب المثل یونانی )

5- زن عاقل با داماد ” بی پول ” خوب می سازد. ( ضرب المثل انگلیسی )

6- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگلیسی )

7- زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی )

                                                                دنباله در ادامه مطلب




نوع مطلب : ضرب المثل ها، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 6 خرداد 1391 :: توسط : رامین زاهدی

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،
اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 6 خرداد 1391 :: توسط : رامین زاهدی

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت :
مامانم گفته چیزهایی که تو این لیست نوشته بهم بدی ، اینم پولش
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت :
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ، میتونی یه مشت شکلات بعنوان جایزه برداری
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت میکشه گفت :
دخترم خجالت نکش بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار
دخترک پاسخ داد : عمو نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم ، نمیشه شما بهم بدین ؟
بقال با تعجب پرسید ؟
چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت :
"
آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !! "





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391 :: توسط : رامین زاهدی
( کل صفحات : 30 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ
با سلام : خدا به من دو تا بچه داده یکی پسر(آریا) ویکی دختر(یاسمین) بخاطر همین اسم وبلاگم را گذاشتم آریاسمین

مدیر وبلاگ: رامین زاهدی
منوی اصلی
لطفا زحمت کشیده به وبلاگ پسرم هم یه سری بزنید آدرس در قسمت پیوندها (تو هر چی بخوای)
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو